اموات برگ ها

 
و ما انبوه کرکسان تماشا...
نویسنده : اسماعیل شادکام ( م.فردا ) - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

و ما انبوه کرکسان تماشا...

زندگی بر پایه ی دو اصل برپاست؛ چیزهایی که نیستند و چیزهایی که بودنشان آرزوست.

   رضا رحیمی مرد.

 دوست نداشتم خبر مرگ یکی از عزیزترین دوستانم رو تو وبلاگ بزنم، راستش هنوزباور نکرده ام که رضا مرد. آن هم بر اثر...

ولی به دلایلی پست دوستم محمد حسین ابراهیمی را به وبلاگ خودم منتقل می کنم:

 

 و اما بر تخت سنگ بنفش آسمان لبخندی خراشیده شد و رضا رحیمی شاعر لبخندهای کشیده از بینمان رفت .

 و اما امشب بعد از 2 ماه رفتنش ، از حیرانی درآمدم . از آن همه حیرانی و ویرانی  که شاید اگر دوستانم همواره در کنارم نبودند و برای گریز از واقعیت به در و دیوار پناه نمی بردم ، کار به سکته کشیده می شد و یا ... آن همه حیرانی و ویرانی که امشب در اسارت تنهایی از سرم پرید و من ... من ... من می بینم که دیگر رضا نیست ... می بینم که ... که ...  که پنج سال در کنار هم بودن در آن اتاق بالایی و شب ها تا صبح حرف زدن ،به ... به ... به یک شب در هم دریده شد .

... بمیرم بمیرم  ...

بمیرم ، بمیرم

بمیرم

                بمیرم

 و اما چقدر زخم که بر روح و پیکر استادم روا داشتند . چه جفاها که کشید و چه زخم هایی در سینه داشت و سخت پریشان از اینم که همان هایی که می آذردندش امروز طلایه دار مرام و معرفت شده اند و دم از رضا رضا می زنند ...

و اما من مانده ام و این شهر و قبرستانی خفته در سکوت

و اما دلتنگ تر از من شدی می توانی /// انگشت در گوش هات فرو کنی یا کوچه های این شهر را سوت زنان قدم بزنی تا سکوت عذابت ندهد

 

از رضا بخوانیم :

1

باید

 

نباید

 

دو خط موازی

 

یکدیگر را در آغوش می کشند

 

کمی دورتر از چشممان

 

تلاقی نگاه مان را به کجا می برند

 

به قیمت خطای دیدمان

 

جمجمه هایمان سرشار از بیهودگی است آقا

 

من دوست دارم قطارم را

 

بر فراز این جنگل

 

در میان این بیابان

 

در میان این ابرهای تیره

 

آقا من دوست دارم قطارم  را

 

در زه کشیده این رنگین کمان رها کنم

 

خواب کدام یک از شما آشفته می شود

 

                                                        باید

                                                                    نباید

 

 

2

دفتر تو

 سالهاست

به جای مانده در دست من

مسافر تمام شهرها

ایستاده در تمام ایستگاه ها

در انتظار کوپه  ای که پر شده است از

غم آوای تو

نغمه پرندگان

پژواک سوتی که شلاق  می زند

بر گذرگاه ها

صخره ها

پل ها

و بر ایستگاهی که ایستاده ای

در انتظار کوپه ای که پر شده است از ...

قطار گذشت

از لحظه های انتظار

قطار گذشت

از روی سایه ات

قطار گذشت

اما هنوز ایستاده ای و دست تکان می دهی

برای پنجره های شهر

قطاری گریزان

خودت

و برای مسافری ناشناس که ایستاده است

با دفتری در دستش

 


 
comment نظرات ()